کریم رجبزاده (شعر عاشورایی)
ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف
کریم رجبزاده (متولد ۱۳۳۶،
لاهیجان)، شاعر معاصر و کارمند بانک مسکن است که سرودن
شعر را از دوران تحصیل آغاز کرد.
وی در قالبهای گوناگون
کلاسیک و
نیمایی (بهویژه
غزل) طبعآزمایی کرده و از مجموعههای شعر چاپشدهی او میتوان به:
«از شرق خون»
و «آوازخوانی بیزبان» اشاره کرد.
کریم رجبزاده در سال ۱۳۳۶ ه. ش در یکی از روستاهای لاهیجان چشم به جهان گشود، وی تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در شهرستان
لنگرود به پایان رسانید و برای خدمت سربازی به
تهران اعزام شد.
پس از اتمام دورهی نظام وظیفه به استخدام بانک مسکن درآمد.
رجبزاده از دوران تحصیل کار شاعری را آغاز کرد و اشعارش در روزنامهها و مجلات هفتگی به چاپ میرسید.
وی از غزلسرایان خوشذوق و پر احساس معاصر است.
نخستین مجموعه شعری که از او منتشر شد در سال ۱۳۵۷ و با نام
«از شرق خون» بود.
و دومین اثر منظومش در سال ۱۳۶۹ و با نام
«آواز خوانی بیزبان» به چاپ رسید.
رجبزاده در انواع شعر فارسی طبعآزمایی کرده بهخصوص در قالب
غزل،
رباعی،
دوبیتی،
مثنوی و
شعر نو به سبک نیمایی ابراز علاقه نموده است.
در ادامه، نمونههایی از سرودههای او آمده است.
بوسه بر گلوی تیغ:| با کام تشنه بوسه زدی بر گلوی تیغ • • • • • بر خاک ریخت تا به ابد، آبروی تیغ | | |
| نامی ز آب چشمهی حیوان نمانده است • • • • • این سان که جاودانه شدی از سبوی تیغ | | |
| هویی زدی به عرصهی عشق از صفای دل • • • • • در دم فرو نشست همههای و هوی تیغ | | |
| بالای نیزه هم، گل آواز تو شکفت • • • • • خاکستر از صدای تو شد آرزوی تیغ | | |
| بعد از توای ستارهی آلالههای پاک • • • • • رویید لالههای فراوان به کوی تیغ | | |
| | |
حریق سبز:| از حریق سبز یاد تو جهان آتش گرفت • • • • • آسمان خون گریه کرد و کهکشان آتش گرفت | | |
| نام تو راز غریب ارغوان و آتش است • • • • • تا به لب آوردمش، دیدم، زبان آتش گرفت | | |
| پاس همدردی است یا آتش زبانیهای من؟ • • • • • قصّهی داغ تو گفتم، ارغوان آتش گرفت | | |
| لب گشودی بیگلو، گل از گلوی نی شکفت • • • • • نوبهار دیگری آمد، خزان آتش گرفت | | |
| در غم سنگین تو دریا به خاکستر نشست • • • • • کوه آتش آب شد، آتشفشان آتش گرفت | | |
| | |
در گوش نی:| به میدان میبرم از شوق سربازی، سر خود را • • • • • تو هم آماده کنای عشق، کمکم، خنجر خود را | | |
| مرا گر آرزویی هست باور کن به جز این نیست • • • • • که در تن پوشی از شمشیر بینم، پیکر خود را | | |
| هوای پر زدن از عالم خاکی به سر دارم • • • • • خوشا روزی که بینم بیقفس بال و پر خود را | | |
| ز دل تاریکی باد خزان تا پرده بردارم • • • • • به روی دست میگیرم، گل نیلوفر خود را | | |
| چه خواهد کرد فردا آتش افروز قناری سوز • • • • • به دلها گر بپاشماندکی خاکستر خود را | | |
| من از ایمان خود یک ذرّه حتی برنمیگردم • • • • • تلاوت میکنم در گوش نی هم باور خود را | | |
| | |
کنار دوست...:| زمان با خون من آیینهداری میکند فردا • • • • • زمین را با همین گلها، بهاری میکند فردا | | |
| تنم با سم اسبان عالمی دارد تماشایی • • • • • سرم در سربداری، نی سواری میکند فردا | | |
| غمم از تشنه کافی نیست، تیغ آبدار عشق • • • • • به کامم صد هزاران چشمه جاری میکند فردا | | |
| کنار دوست بودن بیحضور داغ ممکن نیست • • • • • خزان آری، دلم را لاله کاری میکند فردا | | |
| من این را خوب میدانم، ز چشم فتنه میخوانم • • • • • که آتش خیمهها را غمگساری میکند فردا | | |
| | |
•
محمدزاده، مرضیه، دانشنامه شعر عاشورایی، ج۲، ص۸۷۸.