منحنی فیلیپس (اقتصاد)
ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف
منحنی فیلیپس، از جمله مباحث
علم اقتصاد است.
منحنی فیلیپس (Philips Curve) نشاندهنده ارتباط میان
نرخ تورم و
نرخ بیکاری است.
منحنی فیلیپس یک
مدل تجربی تک معادلهای است، که پس از توصیف رابطه معکوس تاریخی بین نرخهای بیکاری و نرخهای متناسب با تورم در اقتصاد توسط
ای.دبلیو فیلیپس نامگذاری شد.
به بیان ساده، کاهش بیکاری، یعنی افزایش میزان اشتغال، در یک اقتصاد با نرخهای بالاتر تورم همبستگی خواهد داشت.
یکی از خصوصیات مهم
اقتصاد آمریکا در طول تاریخ این کشور، افزایش مداوم نرخهای
دستمزد پولی بوده است.
از آنجا که
دستمزد، قسمت عمده
درآمد ملی را در این کشور تشکیل میدهد، میتوان بیان داشت که به خاطر افزایش دستمزدها، نتایج پیشرفت اقتصادی به طور نسبی بین طبقات مختلف در این کشور
توزیع شده است.
اگر افزایش دستمزدها با سرعت انجام گیرد، میتواند ثبات قیمتها را از بین ببرد.
منحنی فیلیپس در حقیقت نمایانگر وجود و ثبات یک رابطه معکوس بین دو مشکل مهم اقتصادی یعنی بیکاری و تورم در آمریکا و دیگر
کشورهای پیشرفته سرمایهداری است.
اگرچه کسانی قبل از فیلیپس به مطالعه ارتباط میان این دو متغیر اقتصادی پرداخته بودند، اما تحقیقات وی راجع به تورم دستمزدی و بیکاری در بریتانیا در فاصله سالهای ۱۸۶۱ تا ۱۹۵۷ نقطه عطفی در توسعه
علم اقتصاد کلان بود.
دورههای بحران و بیکاری، با ثبات نسبی و با کاهش قیمتها همراه است و دورههای رونق با افزایش سریعتر قیمتها روبهرو است.
در دوران رونق اقتصادی، زمانی که حجم تقاضای کل، بالا و بیکاری، پایین است، سطح قیمتها با آهنگی سریعتر از گذشته بالا میرود و بر عکس، در دوران
رکود و کاهش اشتغال، سطح قیمتها غالبا تنزل میکند و فشارهای تورمی کم میشود.
در سال ۱۹۵۸ مدرسه اقتصادی لندن، گزارشی را از فیلیپس منتشر نمود که
جیمز توبین (James Tobin: ۱۹۱۸-۲۰۰۲) برنده
جایزه نوبل آنرا با نفوذترین گزارش کلان قرن گذشته نامید.
در این گزارش، فیلیپس اطلاعاتی را در مورد رابطه بین افزایش دستمزد و نرخ بیکاری در انگلستان برای سالهای ۱۸۶۱-۱۹۱۳ جمعآوری نمود.
وقتی وی منحنی این اطلاعات جمعآوری شده را در سالهای فوق رسم نمود، دریافت که رابطه بین دو مقدار فوق، طوری است که برای انگلستان تا سالهای ۱۹۵۷ همین ارتباط تکرار میشود.
منحنی فیلیپس نشان داد که بین نرخ بیکاری و نرخ دستمزد پولی یک رابطه معکوس وجود دارد.
به طوری که کاهش در نرخ بیکاری، منجر به افزایش در نرخ دستمزد و یا قیمتها میشود.
ویلیام فیلیپس (William A. Phillips) در سال ۱۹۱۴ در شهر تهرنگا در کشور زلاندنو در خانوادهای دهقان متولد شد.
در ۱۶ سالگی مدرسه را رها کرد و به کار در
معدن پرداخت.
در ۳۲ سالگی در مدرسه عالی اقتصاد لندن به عنوان دانشجوی
علوم اجتماعی ثبت نام کرد، لیکن توجه او به دروسی که میباستی در اقتصاد بگیرد جلب شد و به خصوص شیفته
نظام اقتصادی به عنوان یک
موتور هیدرولیک گردید
او با کمک "
ویلیام نیولاین" یک موتور مکانیکی برای نشان دادن کارکرد مدل اقتصادی کینز ساخت که آب رنگینی در آن جریان مییافت.
طرح و ساخت این موتور موضوع نخستین مقاله او یعنی "مدلهای مکانیکی در تحرکات اقتصادی" قرار گرفت، که در سال ۱۹۵۰ در مجله اکونومیکا منتشر شد.
در نتیجه این مقاله به او پیشنهاد شد در مدرسه عالی اقتصاد لندن تدریس کند.
او در سال ۱۹۵۲ پایاننامه دکتری خود را تمام کرد و دو سال بعد، استاد
آمار در مدرسه عالی اقتصاد لندن شد.
فیلیپس در طی ۱۳ سالی که با مدرسه عالی اقتصاد همکاری داشت، تنها ۶ مقاله دیگر نوشت که همگی به نحوی از انحا مربوط به اقتصاد میشدند.
فیلیپس در سال ۱۹۶۷ بریتانیا را ترک کرد و به دانشگاه ملی استرالیا پیوست، به این امید که مطالعه
اقتصاد چین را شروع کند،ولی پس از حمله قلبی شدیدی که در سال ۱۹۷۰ به او دست داد، به وطن اصلی خود زلاندنو برگشت و تا سال ۱۹۷۵ که در ۶۱ سالگی درگذشت به صورت پاره وقت به تدریس مشغول بود.
با وجودی که
ایروینگ فیشر (Irving Fisher: ۱۸۶۷-۱۹۴۷) در یکی از آثار تقریبا فراموششده خود، در سال ۱۹۲۶ برای نخستین بار رابطه بین
قیمت و بیکاری را بررسی نمود، ولی بحث جدید دراین ارتباط با پژوهشهای فیلیپس دنبال شد.
وی نشان داد که یک رابطه با ثبات و غیرخطی معکوس بین تغییرات نرخ دستمزدها و نرخ بیکاری در فاصله سالهای ۱۸۶۱ تا ۱۹۵۷ در انگلستان وجود دارد.
این بررسی بعدا با پژوهشهای مستقلی که از جانب
ریچارد لیپزی (Richard George Lipsey: born in ۱۹۲۸) در سال ۱۹۶۰ به عمل آمد، تکمیل شد.
لیپزی نشان داد که رابطه با ثبات معکوسی بین
تورم ناشی از دستمزد و
تقاضا برای کار وجود دارد.
تبدیل
رابطه جانشینی بین قیمت (به جای مزد) با نرخ بیکاری، بعدها توسط سایر
اقتصاددانان انجام گرفت.
تبدیل این رابطه جانشینی، اغلب بر اساس فرض تعیین قیمت بر مبنای هزینه هر واحد ناشی از عامل کار، به علاوه یک مقدار ثابت صورت گرفته است.
در این مورد، نرخ تورم، در حقیقت از تفاوت بین تغییرات دستمزد پولی و
بازدهی عامل کار تعریف شده است.
شکل زیر، توسط خود فیلیپس با توجه به مشاهدات آماری خود، از اقتصاد انگلستان در بین سالهای ۱۸۶۱ تا ۱۹۱۳ رابطه بین درصد افزایش دستمزدها و نرخ بیکاری را نشان میدهد.
با توجه به شکل، با نرخ بیکاری پنج و نیم درصد، درصد افزایش دستمزدها به صفر تقلیل پیدا کرده است.
![منحنی فیلیپس]()
منحنی فیلیپس امروزی رابطه معکوس تورم و بیکاری را بیان میکند. π تورم و U بیکاری است.
![منحنی فیلیپس]()
بر اساس
نظریات کینز، تلاقی منحنیهای
عرضه و تقاضا، سطح عمومی قیمتها و
تولید کل را مشخص میسازد و نرخ تغییر در تولید کل با نرخ تورم ارتباط مییابد.
زیرا تورم فقط در شرایطی که تقاضا بیش از تولید در سطح
اشتغال کامل باشد، پدید میآید.
از نظر مکتب پولی چنانچه افزایش تقاضا در اثر افزایش حجم
پول در گردش باشد، افزایش قیمتها در زمان کوتاهتری رخ میدهد.
نرخ تغییر در تولید کل نیز به سطح اشتغال و بیکاری در اقتصاد مربوط میشود.
هنگامی که اقتصاد با سرعت رشد میکند و به میزان
تولید در حد ظرفیت کامل بالقوه میرسد، رشد اشتغال نیز با رشد
نیروی کار سازگار میشود و نرخ بیکاری در حد پایینی باقی میماند.
اگر نرخ
رشد اقتصاد آرام باشد یا میزان فعالیتهای اقتصادی کاهش یابد، رشد اشتغال، کمتر از رشد نیروی کار میشود و نرخ بیکاری افزایش مییابد.
به طور ضمنی نظریه کینز فرض نموده است که در شرایط وجود بیکاری، قیمتها میتوانند در جهت کاهش، انعطافپذیری داشته باشند و فقط در نقطه اشتغال کامل است که میتوان گفت قیمتها از ثبات نسبی برخوردارند و در وضعیت تعادل به سر میبرند.
این نظریه که امکان پدید آمدن تورم را فقط پس از اشتغال کامل قبول داشت، بعدها با مشاهده ارقام واقعی در مورد قیمت و بیکاری در دهه ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰ مورد سوال قرار گرفت.
در این دوران، به ندرت دیده شده است که در هنگام وجود بیکاری، قیمتها به طور چشمگیری کاهش یابد.
علاوه بر این، قیمت بیشتر کالاهایی که هزینه
مواد خام آنها نسبتا زیاد است (مانند
مواد خام صنعتی، محصولات کشاورزی و مانند اینها)، حساسیت بیشتری به تغییرات تقاضا داشتهاند.
بنابراین، تغییرات تقاضا در مورد این کالاها، عامل مهمی در تغییرات قیمت آنها بودهاند.
وجود تورم در زمانی که اقتصاد از وضعیت اشتغال کامل خود، فاصله زیادی داشته، در آمار و ارقام مربوط به دهه ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰ در
کشورهای پیشرفته صنعتی دیده شده است.
در این صورت، تعیینکنندگان سیاست، با یک نوع معما و تضادی در مورد رسیدن به اهداف اقتصادی مواجه میشود.
به بیان دیگر، با اتخاذ
سیاستهای انبساطی به منظور کاهش بیکاری، احتمال وقوع تورم بیشتر میشد.
در این زمینه، بر اساس یک محور دو بعدی که نرخ تورم بر روی محور عمودی و نرخ بیکاری بر روی محور افقی آن نشان داده شده باشد، در کشور آمریکا نرخ تورم ۵/۳ درصد با نرخ تورم ۴ درصد نرخی که بیان کننده وجود اشتغال کامل است، همراه بوده است.
با وجود این، باید گفت که رابطه جانشینی بین تورم و بیکاری در پایان دهه ۱۹۶۰ به نفع تورم، وخیمتر شد.
همچنین با توجه به ارقام موجود دهه ۱۹۷۰ که نمایانگر افزایش همزمان نرخ تورم و بیکاری بود، موضوع ثبات نسبی منحنی فیلیپس مورد سئوال قرار گرفت.
نرخ تورم در فاصله سالهای ۱۹۷۴-۱۹۷۰ نسبت به سالهای ۱۹۶۹-۱۹۶۵ در ایالات متحده، آلمان و ژاپن، دو برابر افزایش یافت.
طرفداران منحنی فیلیپس معتقد بودند که این امر، بیانگر وخیمتر شدن رابطه جانشینی بین تورم و بیکاری و در واقع، انتقال این منحنی به طرف راست است.
این انتقال، در رابطه با ورود نوجوانان و زنان به
بازار کار، که بازدهی آنها کمتر از حد متوسط است، رفتار اتحادیههای کارگری، افزایش هزینه انرژی و انگیزه کار کمتر به علت برنامههای رفاهی دولت، قابل توجیه بود.
از دیدگاه دیگری که در حقیقت، از ثبات منحنی فیلیپس حمایت میکند، میتوان گفت علت اینکه ارقام مربوط به دهه ۱۹۷۰ با منحنی فیلیپس تناقض دارد، این است که ارقام این دهه، تحت تاثیر عوامل خارجی از قبیل عرضه کم و کمبود محصولات کشاورزی و
نفت و
تنزل ارزش دلار بوده است.
وجود و ثبات منحنی فیلیپس در درازمدت توسط
میلتون فریدمن (Milton Friedman: ۱۹۱۲-۲۰۰۶)،
ادموند فلپس (Edmund Phelps: ۱۹۳۳-Live) و دیگران در اواخر دهه ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ مورد سوال قرار گرفت.
همچنانکه تحلیل اقتصاددانان
کلاسیک (که دستمزد واقعی تعیینکننده تقاضا و عرضه کار است)، فریدمن توجه زیادی به نقش مهم تورم پیشبینی شده و پیشبینی نشده معطوف نمود.
در یک نرخ معین تورم پیشبینی شده، میزان بیکاری به حد متعادل یا به
نرخ طبیعی خود خواهد رسید.
این نرخ طبیعی، در حقیقت، نرخ معادل اشتغال کامل با توجه به بیکاری اصطکاکی و بیکاریهای ارادی و غیرارادی (در نتیجه وجود برنامههای رفاهی، از قبیل
بیمه بیکاری و پرداختهای رفاهی) است.
این نرخ طبیعی بیکاری در اواخر دهه ۱۹۷۰ در آمریکا، نرخی در حدود ۵/۵ تا ۵/۶ درصد بیان شده است.
در حالی که اشتغال کامل توسط دولت آمریکا در نرخ بیکاری بین ۴ تا ۵ درصد گزارش شده است.
بنابراین، میتوان گفت که در وضعیت تعادل، هنگامی به نرخ طبیعی بیکاری خواهیم رسید، که تورم کاملا قابل پیشبینی باشد.
در چنین وضعیتی، تمام قراردادها بر اساس تورم پیشبینی شده بین افراد منعقد میشود.
همچنین، در این شرایط، قیمتهای نسبی
عوامل تولید و میزان تولید بدون تغییر، همچنان ثابت خواهند بود.
برای همین، در این وضعیت، چنانچه افزایشی در قیمتها صورت پذیرد، این امر با سرعت بیشتری برای کارفرمایان قابل تشخیص خواهد بود.
زیرا دستمزد کارگران به کندی افزایش مییابد و به علت وجود قراردادها و عوامل دیگر، کارگران قادر به تشخیص فوری مسئله افزایش قیمتها نخواهند بود. بنابراین، میزان اشتغال در نتیجه کاهش دستمزد واقعی، بالا خواهد رفت.
البته این افزایش موقتی است و در حقیقت، در نتیجه عدم آشنایی کارگران صورت میگیرد.
به بیان دیگر، به علت عدم تشخیص کارگران درباره تورم، نرخ بیکاری به نرخی پایینتر از نرخ طبیعی خود کاهش مییابد.
بر عکس، در حالتی که دستمزد جاری کاهش یابد، عدم آگاهی کارگران از کاهش دستمزد واقعی باعث میشود که کارگران کار خود را ترک کنند یا در جستوجوی کار دیگری بروند که دستمرد بالاتری به آنها خواهد داد.
در نتیجه، در این حالت، میزان بیکاری بیش از نرخ طبیعی خود بالا میرود.
در این حالت است که بر اساس یک منحنی فیلیپس در کوتاه مدت میتوان نتیجه گرفت که رابطه جانشینی بین تورم و نرخ بیکاری وجود دارد.
البته باید توجه داشت که در دراز مدت با وضعیت کاملا متفاوتی مواجه خواهیم بود.
در دراز مدت، هنگامی که تورم پیشبینی نشده مورد توجه کارگران قرار گیرد، آنها خواهان افزایش دستمزد پولی برای رسیدن به سطح درآمد واقعی گذشته خود میشوند.
در نتیجه این درخواست،
سود، کاهش مییابد و به نرخ طبیعی خود خواهد رسید.
بر اساس این نظریه، در نتیجه تورم و به علت عدم پیشبینی صحیح آن، فقط در کوتاه مدت این امکان وجود خواهد داشت که بتوان نرخ بیکاری را به سطحی پایینتر از نرخ طبیعی کاهش داد.
بنابراین، با توجه به تطابق واقعی با تورم موجود میتوان گفت که در درازمدت هیچ راهی برای مقامات تصمیمگیرنده اقتصادی برای کاهش نرخ بیکاری به میزانی پایینتر از نرخ طبیعی وجود نخواهد داشت و منحنی فیلیپس بر اساس این نظریه در درازمدت به صورت یک خط عمودی نشان داده میشود.
از دیدگاه طرفداران نظریه جدید "انتظارات و پیشبینی عقلایی" باید گفت که بر اساس اطلاعات کامل از وضعیت اقتصادی، واحدهای مختلف میتوانند تصمیمات کاملا عقلایی اتخاذ نمایند و با این کار، فاصله زمانی بین ناآگاهی از نرخ تورم مورد انتظار و واقعی را از بین ببرند.
نتیجه اینکه آنچه که مورد انتظار واحدهای اقتصادی از نرخ تورم است، همان خواهد بود که واقعا در عمل روی خواهد داد.
بدینسان، از نظر این گروه، منحنی فیلیپس حتی در کوتاهمدت نیز شکلی عمودی خواهد داشت.
بحث اساسی بین اقتصاددانان محافظهکار
مکتب پولی و مکتب کینزی بر سر میزان و مقدار نرخ بیکاری است.
در این زمینه، با توجه به تغییرات جمعیتی موجود در نیروی کار، شرکت زنان و جوانان در بازار کار و ایجاد برنامههای رفاهی دیگر از جانب
دولت، نرخ بیکاری بدون وجود تورم، نرخی در حدود ۶ درصد برآورد شده است.
البته با در نظر گرفتن سایر نیروهای خارجی تکانه (شوک) عرضه، مانند افزایش هزینه انرژی و مواد خام و کاهش ارزش دلار، انتظار میرود که نرخ بیکاری از ۶ درصد هم بالاتر رود.
کوشش در رابطه با سیاستهایی که باعث افزایش تقاضا و در نتیجه، کاهش بیکاری میشود، فقط با ایجاد تورم بیشتر امکانپذیر است و در درازمدت هیچگونه تاثیر مهمی در بازار کار نخواهد داشت.
به منظور مبارزه با تورم، اقتصاددانان محافظهکار از سیاستهایی در سطح
اقتصاد خرد برای ایجاد وضعیت بهتر در بازار کار و ایجاد
تسهیلات به منظور برقراری رقابت در بازارهای کار و
کالا و کاهش انگیزه بیکاری پشتیبانی مینمایند.
نزولی بودن منحنی فیلیپس در کوتاهمدت صادق است و اگر افزایش جزیی در نرخ تورم صورت پذیرد، در یک عکسالعمل کوتاهمدت ممکن است نرخ بیکاری (درصد افراد بیکار در جمعیت فعال) کاهش یابد.
در کوتاه مدت سیاستگذار میتواند با اجرای سیاستهای پولی و افزایش قیمتها (اگرpe ثابت بماند) روی منحنی فیلیپس حرکت کند و با توجه به شکل، از نقطه A به نقطه B حرکت کند.
با تغییر pe منحنی فیلیپس جابجا میشود.
در کوتاه مدت با تغییر انتظارات مردم از تورم، رابطه معکوس بین تورم و بیکاری از بین میرود و سیاستگذار نمیتواند برای همیشه تورم را در سطحی بالاتر از آنچه مورد انتظار مردم است، حفظ نماید.
انتظارات مردم سرانجام با نرخ تورمی که مورد نظر سیاستگذار است، سازگار و منحنی فیلیپس به بالا منتقل میشود و روی نقطه C قرار میگیرد.
با توجه به هر سطحی از بیکاری نرخ تورم بسیار زیادتر میشود.
به همین جهت سیاستگذار با رابطه بدتر و نامطلوبتری مواجه میشود.
در بلند مدت، بیکاری به نرخ طبیعی Un بازگشت میکند و بین تورم و بیکاری رابطه معکوس وجود نخواهد داشت، منحنی فیلیپس به صورت عمودی خواهد شد.
![منحنی فیلیپس]()
منحنی فیلیپس به شکلی که اقتصاددانان امروز به کار میبرند با آنچه که قبلا مطرح بود، از سه جهت تفاوت دارد:
• در منحنی کنونی فیلیپس، تورم را جایگزین افزایش دستمزدها کردند و آنرا منحنی فلیپس نامیدند؛
• در منحنی فیلیپس جدید، با توجه به تاثیر نظریه میلتون فریدمن و ادموند فلپس عامل تورم (انتظاری) نیز درافزوده شد؛
• به سبب اقدامات سازمان کشورهای صادرکننده نفت (
اوپک)، عامل شوکهای وارده بر عرضه نیز در منحنی کنونی فیلیپس گنجانده شد.
![منحنی فیلیپس]()
در این منحنی، p تورم، pe تورم مورد انتظار، U بیکاری محققشده، Un بیکاری طبیعی و e شوک عرضه است.
سایت پژوهه، برگرفته از مقاله «منحنی فیلیپس»، تاریخ بازیابی ۱۴۰۴/۱۰/۲۹.